شطحیات

ای کاش می توانستم آموخته هایم را بشویم ( ۱ ) و دوباره بنویسم.گاهی درک نادانی ( ۲ ) تعجب آور ، دشوار و شهامت طلبانه می شود.

 

۱ – روزی دو دانشمند شهیر یه مسیری در راه بودند .به آسیابی رسیدند و نیت توقف نمودند . چون هوا را خوب دیدند به آسیابانی که آنان را به خواب در آسیاب بجای خواب در هوای آزاد تشویق می کرد تشر زدند که ما دانشمندیم . از قضای روزگار یکی از آن دو ابوریحان بیرونی بود که عالم ترین فرد عصر خود در نجوم و هواشناسی بود. آسیابان به گفته ایشان خندید و رفت. نیمه های شب بوعلی سینا و ابوریحان از طوفان و باران سرآسیمه به وحشت و عذاب افتادند.صبح چگونگی پیش بینی هوا را از آسیابان پرسیدند که او گفت : من خود نمی دانم . سگی دارم که هرگاه در آسیاب بخوابد یعنی آن شب هوا بد خواهد بود. ابوریحان برآشفت و شروع به شستن نوشته های کتبهایش نمود که سگ از او بیشتر می داند .

۲- منصوب به بو علی : تا بدانجا رسید دانش من                که بدانم همی که نا دانم

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *